یک زمانی بود بیزار بودم از ضمیر «من». خواندن یا نوشتن متنهایی که با «من من» چگال شده بودند آزارم میداد. امروز اما فکر میکنم از قضا وظیفهم در قبال خودم، حفظ و تکرار هماین من باشه؛ هرقدر هم که خودنمایانه.
ارتباط معناداری هست میان مهربانبودن با خودم، و فروکش درد جسمیم. با این وجود دست از بیرحمی بر نمیدارم. نمیشه. دائمن دارم خودم رو با سایهام در جهانی آرمانی مقایسه میکنم. نگاه میکنم به جاهایی که او رسیده و من نه. بعدْ به خود واقعیم سرکوفت میزنم.
زیاده دنبال مقصر میگردم. از این عادتها نداشتم. این هم یکی از پسلرزههای بلا بود که یکی دو سالیه به جونم افتاده. گاهی واقعن این مهم نیست که تقصیر من بوده یا نه. مهم اینه که چیزی ترک برداشته؛ شکسته. و حالا باید ترمیم بشه. کاش یادم بمونه. اما نمیمونه عمدتن. نمیگذاره. توی سرم صداست. نمیگذاره روی فروکش درد تمرکز کنم.
واژهها، ناگفته پیداست البته، من رو به درون برمیگردونن. جملههای بسیار که حول ضمیر «من» نوشته میشن. و اجازه میدن که برای چند دقیقه به خودم و بدنم فکر کنم. اما هماین که دست از نگارش میکشم، صداها بالا میگیرن، و جهنم بیرونی رو یادم میآرن. چماق وقیح، بسیار وقیحی که میتونه خانه باشه، یا این شهر، یا این مملکت، یا خاورمیانه. و میتونه هماینطور بزرگ و بزرگتر بشه، بزرگتر از توان من. و با صدای بلندتری «من» رو سرکوب کنه.